ترانهترانه، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

نفس مامان و بابا

روزت مبارک

سلام دختر مامان تو دیروز یه عااااااااااااااااااالمه بهم تبریک گفتی خودم میفهمیدم این همه تکون خوردنت برای چیه چون تو هم فهمیده بودی که بابایی به من حتی تبریک هم نگفت و دلم خیلی شکسته بود عوضش تو انقدر تو دلم رقصیدی که دیگه یادم رفت و هیچی مهم نبود برام   راستی گل قشنگم روزت مباااااااااااااااااااارک بالاخره تو هم از جنس مونث هستی و یه روزی ایشالان برای خودت خانمی میشی و بعدش هم ایشالان مامان میشی  از کادوهای مامان بزرگا بگم برات برای جفتشون یه شکل خریدیم یه ظرف اردو خوری خیلی جالب بود که امیدوارم خوششون اومده باشه وای منتظر اون روزی هستم که تو یه نقاشی خوشگل برام بکشی بگی مامانی روزت مباااا...
4 خرداد 1390

پایان ماه 6

سلام گل مامانی الهی فدات بشم من که امروز 6 ماه کامله که تو دلمیییییییی دارم لحظه شماری میکنم که هرچه زودتر بیای بغلم وارد ماه خرداد شدیم و فردا 3 خرداد روز زن (روز مادر) نمی دونم منم الان مادر به حساب میام یا نه؟ چند روز پیش با بابایی رفتیم برای خونه جدید فرش انتخاب کردیم و احتمالا این آخر هفته میریم فرش هارو بخریم بعدشم بریم یه نفرو پیدا کنیم که خونه جدید رو رنگ کنه و اتاق شما رو کاغذ دیواری وای که حساااااااااااااااابی سرمون شلوغه خوبه که الان نیستی که ببینی چقدر خونمون ریخت و پاشه یه عالمه کارتن های وسایلمون رو هم روهمه و حال و حوصله هیچ کاری رو ندااااااااارم به امید خدا تا آخر خرداد ماه  میریم خونه جدید و میخوام هرچه ...
2 خرداد 1390

آغاز هفته 25 بارداری

سلام دختر نازم مامانی امروز وارد هفته 25 بارداری شده و به امید خدا تا 5 روز دیگه 6 ماه شما کامل میشه و وارد ماه هفت میشی دختر قشنگم انقدر دیروز و امروز تو دل مامانی تکون تکون خوردی و لگد زدی که همش احساس میکنم شاید داری اذیت میشی   راستی بابا برات اسم ترانه رو انتخاب کرده که منم خیلی دوسش دارم ...
27 ارديبهشت 1390

دختر یا پسر مسئله این نیست....

سلام نفس مامان دلم برات خیلی تنگ شده بود عزیزم کوچولوی من چرا انقدر کم تکون میخوری برای مامان انقدر تنبل نباش دیگه قشنگم دیروز یعنی ۱۸ فروردین وقت سونوگرافی داشتم تا هم از سلامتت که از همه چی برام مهمتره با خبر بشم هم دلم برات تنگ شده بود و هم اینکه بفهمیم که دختر قندعسلی یا شازده پسر خلاصه وقتی خانم دکتر دستگاه سونو روگذاشت رو دلم گفت که وای چه نی نی خوبیه حسابی داره تکون تکون میخوره تا من اندازه هاشو بررسی کنم بعدشم انگشتای قشنگ دست و پاتو نشونمون داد بعدشم ستون فقرات قشنگتو صورت خیلی ملوستو و بعدشم گفت.......... جنسیت رو می دونید؟؟ گفتم نه؟ گفت قطعیت نی نی شما دخمل خانمه ی...
26 ارديبهشت 1390

رفتن به بیمارستان

جمعه صبح مراسم خاک سپاری عمه ملیحه بود و من هم میخواستم برم چون در طول هفته نمی تونستم مرخصی بگیرم فکر کردم که برای مراسم خاکسپاری برم و بعدش دیگه مرخصی نگیرم صبح ساعت 7 بیدار شدیم و تا صبحانه خوردیم و آماده شدیم شد 8 و ساعت 8:30 دم خونه مامان شهین قرار داشتیم که با ماشین اونابریم سمت بهشت زهرا توی راه از بازار گل برای خاله مهین (خاله بابایی)- عمو افشین( برادر بابایی) و عمه ملیحه گل خریدیم و اول رفتیم سر مزار عمو افشین بعدش هم رفتیم پیش خاله مهین و در آخر هم منتظر موندیم تا همه بیان و بریم برای خاکسپاری خاله ملیحه خیلی از اقوام رو مدتها بود ندیده بودم و حتی نمی دونستن که باردار شدم از اول بارداری تا حالا 6 کیلو اضافه کردم ولی واق...
18 ارديبهشت 1390

فعلا بدون عنوان

سلام نی نی مامان عزیزم ناراحت نشی بهت گفت نی نی مامان میدونم وقتی که داری این وبلاگ رو میخونی حسابی برای خودت خانمی شدی دختر قشنگم از آخرین باری که برات نوشتم تقریبا ٢ هفته میگذره میدونم خیلی دیر به دیر میام و برات می نویسم آخه خیلیییییی کار داشتم این چند وقت اون هفته ای که سرخود رفتم سونوگرافی اخر هفته قرار بود بریم برای شما گلم خرید کنیم روز پنجشنبه صبح بابا شاهین زنگ زد و گفت که متأسفانه عمه ملیحه (عمه بابایی) فوت شده چند روزی بود که تو بیمارستان بود و حالش اصلا خوب نبود و صبح روز پنجشنبه 8 اردیبهشت از بین ما رفت پیش خدا من به بابایی گفتم که برنامه خرید کردن رو کلا کنسل کنیم ولی بابایی گفت نه نیازی نیست گفت...
18 ارديبهشت 1390